گاهی ماهی ها چنان از آب دورند..... که به ساحل دل میبندند..........گناه عشق من چنان سنگین و پر شکوه.....که مجرم را توان اعتراف جرم خویش نیست.....و آن چنان کوچک که در نگاهی موج میخورد.......... آنکه میگوید باید رفت به خطا میماند.....و آنکه میگوید باید ماند به حادثه میرود..........عشق گره کور دردآلودیست..... که مرا میدهد پیوند هنوز با گذشته های دور ماهی در خاک

 ماهی در خاک

ماهی در خاک

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها

پست الکترونيک

نوشته های انگلیسی

لوگوي وبلاگ شما

 

حضور و غياب:



 

برگزیده آثار

سفر در سرب

مطرود

بهشت گم گشته

اعدام شاعر

ایهام

میراث

عید غدیرت مبارک

من و چنگیز خان

سنگفرش کردن راه بهشت

حجویات

سهم

شمع خاموش

سال نو مبارک

در راه بهشت

Crime

حیرانی

همزاد

كليه حقوق محفوظ است. نقل مطالب ماهی در خاک تنها با ذكر نام و آدرس سايت مجاز مي باشد

وبلاگهای دیگران

درج نام وبلاگها و سايتهاي زیر به معني قبول يا رد مطالب و مندرجات آنها نيست

تبریک اعدام افسانه نوروزی متوقف شد

داش آکل از زاویه ای دیگر

فاطمه حق وردیان

M.I.S بچه

شعر روز - ش پگاه

شعر روز

بهارانه

وبلاگهای فارسی پارسیک

آبی بزرگ

ادیبانه

آبشار

کلبه عاشیق

نی زن بر دروازه های سپیده دم

Heartitis

نیما عابد

woody

يک قطره از دريا

کبوتر و ياس

ترانه جوانبخت


 

 

یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧

Das Verlorene Paradies

 
   

 

 



Das Verlorene Paradies (1) (2)


I wonder

How a physicist would calculate

The time

That it takes

For the warmth of us to vaporize

Out of bed


For the children to remember

The after-the-dawn-before-the-breakfast sex

In every corner

Of this apartment

While sitting at the dinner table

Staring at the windows across the street

From which

Perhaps

Some old businessmen

Discovered our nudity


Would any escaping lover

Ever occupy

Our space under the shower


What would Paul have done

Had he ever discovered us


No apple

No snake

No line

Just

Flowing colors

And hours of sunshine



Syavash Shaghayegh

© Feb. 4, 1999



(1): "Das Verlorene Paradies " or "The Lost Paradise" was the name of the painting exhibition which focused on the masterpieces of the French painter, Paul Gauguin (1848-1903), held in Berlin in January 1999.

(2): "Das Verlorene Paradies " was published in "A Generation Defining Itself: In Our Own Words"-Volume III, Spring 2001

 

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧

<b>مترود</b>

 
   
تقدیم به مادر و پدرم
و به سرزمین و نسلی
که حتی تاریخ هم فراموششان نموده

<b>مترود</b>


دیر گاهی ست
که دستان سبزم
به زردی گراییده اند.
در قلبم گلهای پژمرده روییده اند
اندیشه هایم تنها
در خاک منجمد ریشه گسترانیده اند
و نه در باغ و نه د ر آسمان
صیدی نمی یابم

دیگر شوقی برای هرس علفهای هرز نیست
دیگر کسی خاک را شخم نخواهد زد
لباسهای نو هنوز در زرورقهاشان به خواب رفته اند
اتاق را روزنامه های کهنه فرش کرده اند
و من دیگر به صندوق نامه دل نمی بندم.

زنگ ساعت از صدا افتاده است
مترسک وقارش را باخته است
و دیگر هیچ پرنده ای
در این بید مجنون لانه ای نمیسازد

من تسلیم میشوم
روحم را در پستوی خانه می آویزم
و در را بروی بهار میبندم.


سیاوش شقایق

برگردان* از انگلیسی بیست و نهم دیماه ۱۳۸۱

(*) با تشکر از مانا و دوستانی که مرا درین برگردان یاری دادند.


abandoned

for quite a long time
my green hands have turned yellow
wilted flowers have grown in my heart
my mind has had just frozen meats
and I cannot find food
in the garden or sky

I am too tired to trim shrubs and hedges
no one shovels the soil
new clothes are still in moth-balls
old newspapers are all over the floor
and I have lost interest in my mailbox

the alarm clock has lost its voice
the scarecrow has lost its dignity
while no bird still builds a nest
in the weeping willow

I give up
hang my soul in the closet
and close the door to spring


(c) syavash shaghayegh
July 8th, 1997

abandoned was published in "Pif Magazine" volume 23, 1998; and in "A Generation Defining Itself: In Our Own Words", volume II, 2000




ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦

It 's beautiful

 
   

It's beautiful

************

Moving to LA

Moving twice  to a  new City  in a year

Living in an extended Hotel for months

Driving a 2002 silver car

having 3 accident in 10 days

not changing the oil for a year

hating the new job right from day 1

having burned all bridges to previous one

eating kabob 2 meals a day

not forgetting nighmares of past 15 years

spending weekend in the hotel room

flipping the TV channels and internet chatrooms

Not reading but staring at used-to-be-but-not-anymore

favorite football club news

waiting for friends to call but not having

the patience to answer the phone

Knowing Santa Monica Blvd happenings

2nd street crowd

all those night clubs

full of intellectuals and not so intellectuals

and yet 

deciding to stay at hotel

promissing next weekend you'll find a place

and parties to go

accidentally finding  the weblog of the fool

who told you once she committed suicide

and would do it again if you dont return her love

getting excited with no emotion in your heart or face

--Gosh Could You have ever believed all those emotions would be ever gone--

reading her dull written and not written

honest and manipulated

half "box" poetry half rambling sentences

she 's been married for past two years

--she hated marriage---

no bends

no eyeborrows

Just

Happiness and hours of sunshine

Syavash Shaghayegh

 December 6th, 2007

12:54 am

(c)

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦

درباره زندگی

 
   

 

درباره زندگی

.

.

.

.

درباره زندگی چه میتوان گفت

 

درباره خاطرات گذشته

دوستان مدرسه

رفقای کودکی

بازی های بچگی

چه میتوان گفت

.

.

.

.

درباره حوض نقاشی

یک مشت کاغذ پاره

آدمکهایی با حرف هایی پوشالی

ودشنه هایی برهنه تنها برای رفقا

چه میتوان گفت

.

.

.

.

درباره یک گمگشته

یک متر طناب و یک جرثقیل

دو رکت نماز و یک سوره

و یک چشم بند و 12 گلوله

چه میتوان گفت

.

.

.

.

درباره رفیقی

که تازه فهمیدی

او را 20 سال پیش بی کفن

ربودند

چه میتوان گفت

.

.

.

.

به مادر پسر16ساله

چگونه میتوان گفت

که پسرت را امشب

باد با خود برد

و فردا هرگز او را نخواهی دید

.

.

.

.

درباره مرگ

چه میتوان گفت

.

درباره زندگی

چه میتوان گفت

.

.

.

 

سیاوش شقایق

16 جون 2007

وبلاگ آیینه

http://mahidarkhak.blogfa.com

 

.

.

.

.

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦

وبلاگ جدید

 
   

وبلاگ جدیدی در کنار این وبلاگ ایجاد کردم:

http://mahidarkhak.blogfa.com

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦

یاغی

 
   

 

عشق گره کوره دردآلودی ست

که مرا میدهد پیوند هنوز

با گذشته های دور

 

یاغی

 

 

تا اوضاع رو مناسب دید، یواشکی از خونه زد بیرون. سر کوچه به ایرج رسید.

 

-  "بچه تو کجا می آی؟"

- "ایرج نامرد تو قول دادی. تازه تو که از خونه بیرون اومده بودی، من زدم بیرون. پس مسئولیتش با تو نیست. حالا هم میدونی من با توهم نرم خودم میرم پیداشون میکنم."

- "بابا آخه اگه مامانت بفهمه من چطور تو چشاش نگاه کنم"

-"مامان نمی فهمه، بعدشم مگه دفعه اولمه؟ تو هم که نبودی همین آش بود و همین کاسه."

ایرج میدانست حرف این ولدول چموش حرف حساب ست.خانم معظمی براش تعریف کرده بود این یک الف بجه که تا بحا ل حتی اجازه نداشت تا دوتا کوجه اونورتر بره فوتبال بازی کنه، یا حتی یک شبی رو خونه دایی فرامرزش سر کنه، چطور تازگی ها سرکشی میکند. خانم معظمی که4 سال پیش در 38 سالگی شوهر 52سالش را از دست داده بود، زندگی اش را تو عشق به بچه هاش خلاصه کرده بود. دیگه به سر و وضعش نمیرسید. زنی که تا مرگ شوهر دست به سیاه و سفید نزده بود و حتی تخمه مرغ نیمرو کردن هم بلد نبود، حالا شبها که بدیدن مادر میرفت، همان که بر روی مبل مینشست، از خستگی ناگهان خواب او را جنان می ربود که حتی سوزشی که از افتادن سیگار روشنش بروی دامنش ایجاد میشد، او را بیدار نمیکرد. زنی که عزیز دردانه شوهر بود و زمانی لقب شازده خانم داشت، حال توسط برادر بمزاح راننده تاکسی خطاب میشد. چه جگر گوشه هایش حتی اگر برای خرید نیازمند رفتن به دکان سر کوچه بودند، او با اصرار چون راننده اختصاصی آنها را با ماشین همراهی میکرد.

ایرج که از پسران دوستان قدیمی خانواده بود، چند ماهی بود که در شلوغی های تهران،  به بهانه اخذ ویزا دانشجویی آمریکا و ملحق شدن به برادر از شیراز به تهران آمده بود. پدرش که اصل و نسب گرجی داشت، سزهنگ بازنشسته ارتش بود و از همدوره ای های شوهر خانم معظمی. ایرج که تحت تاثیر افکار بلشوئکی پدر بزرگ شده بود، ترجیح میداد در این اوضاع دور از چشمهای نگران و سختگیریهای مادر در تهران بسر ببرد. بسر بردن دوگانه در خانه دایی ساکن تهران و خانواده معظمی این موهبت را داشت که کسی متوجه فعالیت هایش و گذراندن اوقاتش در تظاهرات نگردد. از طرفی محیط دوستانه خانه معظمی، سرو کله زدن و بحث با فرزندان معظمی که سنین مختلفی داشتند اورا جلب میکرد. حتی فرزندان کوچکتر خانم معظمی آنچنان علاقه ای به ایرج پیدا کردند، که کفشهای ایرج را قایم میکردند تا او نتواند خانه آنها را ترک گوید. ایرج بزودی فهمید که باید به پسران کوچک خانم معظمی رشوده دهد تا کفشهای خود رابیابد.

 با ورود ایرج، محیط خانه معظمی ها کمی تغییر کرده بود. علاوه بربحث و جدل در مورد اوضاع سیاسی روز، فرزندان خانم معظمی، ایرج را که سابقه نواختن گیتاردر تلویزیون شیراز را داشت، تشویق به نواختن و خواندن آهنگ میکردند. خانم معظمی که هنوز در غم از دست دادن شوهر جامه سیاه بر تن میکرد، علاقه خاصی به آهنگهای غمگین داشت و شبها قبل از رفتن به خانه مادر، اغلب با گوش دادن به تصنیفهای بنان و رفیعی سعی میکرد دور از چشمان فرزندان اشک بریزد، به جمع آنها اضافه میشد. کم کم دامنه این جمع به خانه مادر خانم معظمی کشیده شد. مادر و برادران خانم معظمی که مانند ایرج ترک تبار بودند، از این امر استقبال نموده، اغلب درخواست آهنگهای ترکی را از ایرج میکردند.

 در یکی از همین گرد همایی های شبانه، پس از اجرای آهنگی از رشید بهبودف، بحث سیاسی بالا گرفت.

بحث بر سر علت شلوغی های تهران بود.دکتر بشارت، که دوستانش او را بطور مختصر "دکتر" خطاب میکردند، شریک فرامرز، شهردار سابق سمنان و عضو کانون وکلا بود.دکتر که دارای دکترای حقوق از دانشگاه یل آمریکا و دکترای علوم سیاسی از آلمان بود، شمع شب نشینی ها و محافل سیاسی بود. آن شب نیزدر خانه مادر خانم معظمی، طبق معمول از مجالس کانون وکلا و علل آشوب های اخیر تهران سخن میگفت:" بحث بر سر همین بود که انگار قراره مجلس کج دار و مریز رفتار کنه، یکی دو نفر هم مثل احمدی و پزشکپور رای کبود بدهند تا آبها از آسیاب بیافته."

 

مادر خانم معظمی همانطور که تسبیح میگرداند، با آن صورت چاق و سفید و گونه های سرخ که آدمی را بیاد مادر بزرگهای قصه گوی شب یلدا می انداخت، همچنان که به دکتر خیره شده بود با لهجه ترکی خود پرسید:

- " یعنی دکتر میگی کشت و کشتار ها می خوابه؟"

- "مامان جان من به عنوان یک انتلکتوال این مملکت  به شما قول میدهم این مسائل تا دوسه هفته دیگه که کنسرسیوم اوپک تمام شه بیشتر طول نمیکشه. اعلاحضرت میخواد قدرت نشون بده این کارتر هم داره گوشش و می پیچونه"

مادر خانم معظمی ابتدا سرش را به قصد تایید تکان داد، سپس با وسواس خاصی سعی میکرد که دکتر متوجه نشود، از فرامز پرسید:" انتلکتوال و کنسرسیوم یعنی چی؟"

درین هنگام، امید که تا بحال همان طور که به مادرش قول داده بود سعی کرده بود تنها گوش دهد، ناگهان از روی صندلی چنان بلند شد که صندلی چوبی بر زمین افتاد. گوشها و گونه هایش از آتش گور گرفته بودند. دو قدم به جلو برداشت، از نگاه چشم غره مادر گریخت، آستینهارا بالا زد،  شانه ها را به عقب و سینه را به جلو داد:

- "آقای دکتر، وقتی شما به عنوان انتلکتوال مملکت هیچ حقی را به ملت در مورد اعتراض به این همه اختلاف طبقاتی نمیدهین، ازما لمپن های اجتماع چه انتظاری دارین؟"

 

دکتر ابتدا دستی برشانه فرامز که نیم خیز شده بود تا امید را ساکت کند انداخت تا ازین کار ممانعت کند.سپس با لبخند تمسخر آمیزی بی آنکه به امید نگاه کند، رو به بقیه حضار کرد:

- "پسرم شما که هنوز بچه ای. دوره ما تو دانشگاه منم مثل شما بودم، انقدر این چپی ها تو گوشمون میخوندن که منم مثل تو گوشهام قرمز میشد.بزرگ میشی میفهمی دنیا دسته کیه.ما ها حالا حالا ها باید غلام حلقه بگوش اونها باشیم."

- "اگر قرار بزرگ بشم و انتلکتوال بشم بعد تازه قبول کنم که مستحق برده بودنم، همون بهتر که همیشه بچه بمونم و ترسو نباشم." فرامز که بخار گرمی جلوی دهنش ظاهر شده بود، پاسخ داد.

- "فرشته این بچه ت و بجای مدرسه آمریکایی بفرست قم کفشهای آخوند ها رو جفت کنه. یا اصلا بفرست زمین شوری تا بفهمه چپی ها آدم رو بکجا میکشونند. زن 80 ساله تو سرمای زمستون نیمه شب تو مسکو زمین های جلوی ایستگاه قطار و پاک میکرد. این آخوند ها را هم این توده ایها جلو انداختن. برو خدا رو شکر کن این هنوز یک علف بچه س وگرنه الان تو کوچه ها شعار میداد." فرامز با افروختگی همچنان که به امید زل زده بود، به خانم معظمی تشر زد.

-   "فرامرز احسنت، احسنت." دکتر سرش را تکان داد.

 

ادامه دارد

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦

خال

 
   

خال

دفتر را باز میکنم. احساس آرامشی آشنا مرا فرا میگیرد. چشمهای پف آلودش پرسش کنان بهم خیره میشوند. مژگان و موهای بلند ش با انتهای مجعد, مرا بیاد او میاندازد. بکنارش میروم و موهایش را بهم میریزم. مورد اعتراض قرار میگیرم:

  •  مگه مریضی؟ یا حسودیت میشه؟ خیلی دوست داری اینم مثل تو بشه؟

  • مثل من؟ نه هرگز. دوست دارم مثل اونی بشه که خودش میخواد نه مثل کس دیگه ای. دوست دارم فقط سیاوش باشه نه بیشتر نه کمتر.

سیاوش لبخند میزنه و همونجوری که ازش خواستم من و به اسم صدا میزنه:

 

  • سیا جون، من دوست دارم مثل سیاوش بشم، همونطور که تو میخوای مثل خودت مثل سیاوش.

  •  نه مهم اینکه مثل خودت باشی و اون سیاوشی بشی که تو میخوای نه مثل من

  • خب مگه تو خودت اونی نشدی که مامان جون میخواست؟ الآن پشیمونی؟

  •  نه من اونی نشدم که مامان جون میخواست. تنها سعی کردم بعضی کارایی را بکنم که میدونستم خوشحالش میکنه، چون خوشحالی اون خوشحالم میکرد. ولی تازه در انجام خیلی از اونها موفق نشدم. درثانی من از وقتی که هم سن تو بودم مامان جونی رو جون بلب کردم از بس کارایی کردم که اون مخالفش بود. و بجایی که حرفش و گوش کنم همیشه باهاش بحث میکردم.

  • پس پسر بدی بودی؟ دوست داری منم پسر بدی باشم و باهات همش جرو بحث کنم؟ باشه من از امروز پسر بدی میشم تا خوشحالت کنم.

  • بحث کردن حتما بد نیست بیشتر اوقات  خوبه. تازه بدی و خوبی نسبی ست، یه چیزهایی امروز مد و خوبه و فردا دمده میشه و بد: مثل موی بلند، شلوار پاچه تنگ و کوتاه, یا شلوار پاچه 80 سانتیمتری. مثل چپی بودن تو دهه 70 و راستی شدن تو سال 2000. اگه من و میخوای خوشحال کنی همیشه خودت باش. سیاوشی که دوست داری باش، من دوستدارم تو سیاوشی باشی که دوست داری نه سیاوشی که فکر میکنی من دوستدارم باشی

 

چین به ابروهاش میندازه و من با موهاش بازی میکنم:

 

  •  سیا جون؟ راستی جون بلب یعنی چی؟

  • یعنی که دلت هنوز به این دنیا باشه اما خدا فرشته مرگ و بفرسته و بگه باید بری. و تو با آخرین توانت بخوای با چنگ و دندون بدنیا بچسبی. یا مثل اینکه از کاری نا راحت باشی ولی چون طرف و دوست داری باهاش مخالفت نکنی.

  • پس یعنی مامان جون و تو کشتی؟

  •  وقتی عاشق باشی تنها عشق که میکشتت نه خدا نه لولو خور خوره نه معشوق

  • سیا جون مامان جون عاشق بود که مرد؟ عاشق کی؟

  • مامان جون همیشه عاشق بود. عاشق بابا جون، عاشق سیا ، عاشق عموها و عمه هات و اگر امروز اینجا بود حتما عاشق تو هم بود

  • اگه عشق میکشه دوست ندارم سیاوشی که دوستدارم بشم. چون اگه اون سیاوش بشم تو عاشقم میشی و من میکشمت و تو من و تنها میزاری میری. همونجوری که مامان جون تو رو گذاشت و رفت. قهر کرد و رفت.

 

لبخند بهش میزنم و اشکم و فرو میخورم:

 

  • تو هر سیاوشی بشی من عاشقتم. عاشق بودن دسته من و تو نیست. مثل روییدن گل های تو باغچه ست. مثل درومدن جوجوه های سروره و سبزه از تخمهاست. تازه من تو رو هیچوقت تنها نمی ذارم همون جور که مامان جون هیچوقت من و تنها نگذاشته.

اسمه جوجه کبوتر ها که اومد. بلند میشه میدود طرف قفس. در را باز میکنه و سروره رو ازروی جوجه هاش بر میداره و بقیه کبوترها رو بجز سبزه مادر جوجه ها, از قفس بیرون میکنه. بهش اعتراض میکنند:

 

  • اینها رو کیش نکنی هان. نا جلدن. سروره هم رو جوجس. میذارن میرن ها.

  • سروره باید عاشق سبزه و جوجه هاش باشه پس نمیذاره بره.  بقیشونم اگه عاشق منی که هر روز بهشون آب و دونه میدم هستن پس جلدن و بر میگردند. جون بلب که نیستن!؟ اگرم عاشق کس دیگه ای هستن بزار برن به عشقشون برسن.

میدوه وسط کبوترها و اونها رو کیش میکنه. سروره هم میندازه رو هوا. لحظه ای بعد کبوترها بازی کنان خال میشن. و من هنوز دفتر رو باز نگه داشتم.

سیاوش شقایق

29 شهریور 1382

 

 

 

 

 

 

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦

سفر در سرب

 
   


سال نو مبارک
سال نو بر کودکی که
چشم بر آسمان دوخته
تا عیدی نعره بمب و غرش تانک
دشت کند
مبارک

1382/1/6

 

 

 

- سال نو


همچون شکوفه ها ی بهاری
که بر سرپنجه درختان آفرینش می یابند
من میمیرم و
پیر میشوم

همچون ترانه پرندگان مهاجر
بر بالهای نسیم صبح گاهی
من از زندگانی
رها میشوم

سیاوش شقایق


۶۸/۱/۲۴





۲-

کبوتری
هراسان از باد
سراغ بهار را میگرفت

گلی پرپر
بدنبال پروانه میگشت

سیاوش شقایق

۶۷/۱۱/۲۷



۳-

تنها آنان که مرگ را بر میگزینند
ارزش زندگی را درک میکنند

آیا تمامی جاده های زندگی
به یک نقطه ختم میشوند

آیا تمامی چشمه ها
ازیک کوه سرچشمه میگیرند

آیا تمامی رودهای خروشان
در بستر یک دریا آرام میگیرند

آیا تمامی سنگهای غلطان
در انتهای رود
شکل متحدی میگیرند

آیا همیشه جسارت کودکی
محکوم به مصلحت کهولت است

*******
زمان چون توفان سپری شد
و من
هنوز
کنار این برکه زلال
در عطش میسوزم

سیاوش شقایق

اردی بهشت
۶۸



۶۸/۱/۲۴

شمع خاموش

گاهی ماهی ها
چنان از آب دورند
که به ساحل

دل میبندند.


گذر در تاریخ

در دفتر خاطرات یک سرباز ساده مرده
تنها این جمله نقش بسته بود:
"کاش زندگی نبود!"


سیاوش شقایق
تهران

نا بینا

همه درها باز
من به دنبال
روزنه ای میگردم.

به مناسبت وقایعی که میدانستم بزودی رخ خواهند داد، صندوق کهنه را باز کردم:




همزاد



در تو نجوا های پنهانی
خانه کرده اند
ناله های دخترک گریانی
فریادهای گنگ نامیدی
در جستجوی مادر:
"م ا م ا ن
ک ج ا ی ی ؟"

قطرات خمیدۀ اشک پیرزن
راه خود را در خاک تازۀ
پسر 16 ساله میابند


انتظار مضطرب تو در خانه
با گوشت و خون کودکان خواب آلودت
بی شتاب
به پیشواز موشکهای گرسنه
-- این مهمانهای ناخوانده --
میروند


در اینجا
هوا را
عطری مرکب از
سیاهی عزا و
قرمزی خشونت
پر کرده

به پشت سر نظر می افکنی
سایۀ تحمل ناپذیری بر شانه هایت
سنگینی میکند
عصای نفرت را در دستان خسته ات
حبس میکنی
تا مبادا بر زمین تسلیم
سجده زنی


آنجا
جایی که روزگاری
خیابانهای زندگی نامیده می شدند
به خود
زحمت دست بر پیشانی بردن
نمی دهی
تا به آوارگان بی خانمانی
که پس از پایان بازی گلادیاتور ها
در لحظاتی به قدمت تاریخ
در حستجوی بی ثمری
بدنبال باقی ماندهای ریشهای خویش اند
سلام دهی

در کنج دیده ات
دورنمایی ابدی نهفته ست
که بر کودکی غارت شده ات
دهن کجی میکند
منظرۀ سلاخی بوسۀ پایی
مغروق در خون
بر
پاره توپی پلاستیکی

و آنگاه که هنوز
آگهی های جنگ
از جام حهان نما پخش میشود:
"به ارتش بپیوندین"
به چکمه های سالها آویخته بر دیوارت
نظر می افکنی
و از درد
چشمه اشک ت
صحرا میشود


سیاوش شقایق
14 ژوئیه 1997
برگردان بفارسی 24 فروردین 1382



Twin

somewhere in you whispers live
voices of a crying little girl
desperate dead calls
in search of her mother-
Where are you mom?
an old mother's bending tears
find their way in the fresh soil
of her 16-year old son's grave.

your worried waiting at home
welcomes never-invited
hungry missiles
with the flesh of your sleeping children

here you have to wear
the complex of
violent red and mourning black
perfume

you turn back
You feel the unbearable heavy shadow
on your shoulders
and try not to knee down
by holding tight
the hatred
in your tired hands

there - where once
used to be called streets-
You dont bother to solute to
homeless people in meaningless search
of the left over of their roots
in the century-extended moments
just after the gladiator game
is adjourned

In the corner of your sight
you keep the lasting landscape
where the slaughtered kiss
of a torn-apart ball and
an exploded drowned-in-red foot
smiles to your lost childhood

you look at your years-old hanged boots
from the resignation wall
but still
watch the adds on TV
come and join the army
and you cant even cry


(
c) syavash shaghayegh
june 14, 1999


سفر در سرب


گریز ناپذیر بود. مقصدی ناپیدا اما آشنا. سفری در سرب. آنگاه که خرداد ماه خود را در تن روزۀ رمضان جا میداد. اوائل تعطیلی ده روزۀ دانشگاه بود. اطراف پسرک را کتب ریاضی فرش کرده بودند. پسرک، بی اعتنا، پشت به پنجره ای که روی بر باغچۀ حیاط داشت، در صندلی تاب میخورد و درحالی که چشم بر مادر داشت، بی اختیار زیر لب زمزمه میکرد:

"بی آنکه دیده بیند در باغ
احساس می توان کرد
در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد
یأس موقرانۀ بر گی که بی شتاب
بر زمین مینشیند... "(*)

هما، در انتهای این پس ازظهر تابستان، آنگاه که هنوز خورشید غروب نکرده بود و طلایه دارهایش برای ماندن در حیاط تلاش نافرجامی می کردند، عطش باغچه را سیراب می کرد. بوته های گلهای یاس خود را در میان انبوه بوته های گل سرخ جا کرده بودند. و این مجموعه، بوتۀ به ژاپنی را چون نگینی در بر گرفته بود. آن دور تر، بوتۀ یاس رازقی پیر، بسان محکومی در لحظۀ تیر باران، بر دیوار حیاط بوسه زده بود. مخلوط رایحۀ گلهای سرخ و یاس با باقیماندۀ سرب رنگ پس از ظهر تابستان در هم آمیخته، بسان رقاصه ای طناز، با ناز و کرشمۀ خاص، از توری سیمین پنجرۀ باز عبور کرده، فضای سنگین و ساکن اتاق را در می نوردید.

"چند بار بگم توی این خونه نوحه نخون؟ " هما به پسرک تشر زنان با تشت مسی پر از آب و ابری در دست وارد اتاق شد. پسرک اعتراض نکرد، دهانش را بست و به حرکات موزون بازوان و دستان هما چشم دوخت: " مامان حالت بهتره عزیزه دلم؟ حرف نمیزنی خوشگلم؟ با ما قهر کردی جگرت رو برم؟ " هما همچنان که عرق تب را از بدن مادر می شست، سعی میکرد سکوت چند روزۀ او را بشکند. چشمان مادر بی شتاب، تنها برای چند لحظه به هما اعتنایی کرد و دوباره به نقطه ای مبهم و دور خیره شد. برای هما حتی همین اشاره تسلی بخش بود، چه او حتی به مادر بزرگ که شب پیش را تا صبح همچنان که بر صندلی چرخدار خود کنار بستر او نشسته بود اعتنایی نکرده بود. مادر بزرگ عاجز ازکنترل اشکهای خود، تا سحر بر بالین جگر گوشۀ خود به ترکی نجوا کنان گه قربان صدقۀ مادر رفته بود، گه تسبیح در دست به نیایش پرداخته، فوت کنان، سر خود را دایره وار به دور مادر گردانده بود. هنگام سحر که با اصرار بالین جگر گوشه را ترک گفته بود، از هما قول گرفته بود که با کوچکترین تغییر در حال مادر، او را آگاه سازد.

مادر بی اعتنا به اطراف خویش گویی در دنیای دیگری سیر می کرد.اکنون گذشته ها را مرور میکرد: اولین باری که پر اشتیاق، ناگهان دست خویش را از دست مادر ربوده، اولین قدمه های شکنندۀ مستقل را با تاوان زمین خوردن تجربه کرده بود. و آن روز بهاری که در عنفوان جوانی، چشم از مرد اخمو و بد اخلاق، با آن لباس اتو خوردۀ افسری، سردوشی های جلا داده شدۀ طلایی و کفشهای واکس خورده، نتوانسته بود برکند. آن روزی که دل به آن چشمان ژرف مشکی مرموز با ابروانی پر پشت و مژگانی بلند، باخته بود. مردی که بزودی هرگز دیگر بد اخلاق نبود، چه لبخند محجوب دخترک او را رام کرده بود. و آن بد اخلاقی ها جای خود را به عاشقانه ترین بازی های عشق، باخته بودند. آن نامزد بازی ها و نرد عشق باختنها. و شبی که لباس سپیدی از تور روسیی بر تن کرده، تصمیم گرفته بود برای همیشه قلبش را بر روی هر عشقی که مغایر با عشق مرد بود، ببند و راهی خانۀ مادر شوهر و خواهر شوهری که هرگز مهربان نبودند، گشته بود.

و آن تماسهای بی پروای یارو تب سوزانی که هرگز بهمن ماه و اردی بهشت ماه و تیر ماه و امرداد و شهریور نشناخته بود، و به تداول بهر هر بهانه ای به فصول مختلف سر زده بود. و درد خوشایند شش تولد و ثمره هایی که یاد آور لحظات عشق سوزان شده بودند. و آن روز محنوس در بیمارستان بر بالین معشوق: خانه را آمادۀ بازگشت معشوق کرده بود. عشقش پیش از بازگشت تمنای اصلاح کرده بود. او همچنانکه با یکدست فرچه را در مخلوط آب و صابون شستشو داده بود و با دست دیگر آئینه را بهر عشق نگه داشته بود، به سخنان معشوق گوش داده بود. و معشوق که به آرامی مشغول اصلاح در بستر بود، خواب خویش را به او باز گفته بود:

دیشب خواب آقا جان و خانم جان و دیدم. خواب دیدم توی حیاط خانۀ قدیمی هستم. همان حیاظ گرد با حوضچۀ کوچک و ماهی های قرمز. به حوضچه که نزدیک شدم فواره ها باز شدند. زمان برام نامفهوم بود، هم سحر بود و هم دمدمای غروب. به تصویرم توی حوض که خیره شدم، تصویر نوجوانی ام بود با همان سره تراشیده و کت و شلوار خکستری و کتب درسی. از اندرونی صدای سه تار آقا جان میامد و آوای علی گویم، علی جویم اش. چه چه قناری ها نوای سه تار و آقا جان را همراه میکرد. نیرویی من و به درون خانه جلب میکرد. به اندرونی قدم گذاشتم، خانم جان با لبخندی به پیشوازم اومد: "بالاخره اومدی سرهنگ. خوش آمدی، قدمت برچشم. اما خیلی بیوفا شده ای. چندیست چشم براهم. " بوسه ای بر گونه ام زد و اشاره به دالانی که به خاناقاه منتهی میشد کرد: : "در جمع خونه منتظرت هست.."به دالان قدم گذاشتم. در دوطرف دالان قفسهای قناری بر دیوار میخ شده بودند. با ورود من به دالان قناری ها ساکت شدند، مثل همان دوران نوجوانی که من ظروف آب و دانه شان را پر میکردم. "علی گویم علی.... جویم." و چه چه قناری ها دوباره جان گرفت. به انتهای دالان رسیدم، پرده را کنار زدم. جمع بسان آدینه شبها براه بود. آقا جان در بالای جمع دوزانو نشسته بود. شال سبزش را بر کمر بسته بود و همچنان که یک انتهای سه تار را بر زانو داشت و انتهای دیگر را در دست و مینواخت، از خود بیخود بود:" علی...جو...یم." با ورود من ستار را بر زمین گذاشت. دست از آواز شست:" خوش آمدی پسر. جایت در جمع خالی بود. چشم براه بودیم که بما بپیوندی و چراغ بگردانی." سایرین از جا بر خواستند و به پیشوازم آمدند. دستانم را در دستانشان میگرفتند و خم شده بو سه بر دستانم میزدند:" خوش آمدی پسر عمو. یا حق." و یکا یک با همان جامه های سپید بر تن و شال بر کمر بسته و چهره های بشاش از اتاق خارج و پشته پرده ناپدید می گشتند. آخرین شان رضا بود، با لباس افسری و ستاره ها و قپه های سر لشگری:" خوش آمدی هوشی، برادر جان. آقا جان مژده داده بود که می آیی." وپشت پرده نا پدید شد. در چهار گوشه اتاق، لاله ها با وجود روشنایی سیمین سحر، میسوختند. در انتهای دیگر، سینی ها و پارچ های نقره ای، و ظروفی که مملو از نان و غذای نذری مجالس جمع خانه بود، گوشه ای را به خود اختصاص داده بودند. اتاق را ناگهان نفحه گوشت و برنج نذری در بر گرفت. بسوی آقا جان رفتم. بر زمین زانو زدم و بر دستانش بوسه. سرم را چون کودکان بر زانویش گذاشتم. او دست بر سرم کشید:" خوش آمدی فرزند. به خانه خوش آمدی." و سه تار را بر دست گرفت:"علی مولای درویشان....علی گویم...علی جویم. "

و مادر همچنان بیاد می آورد آن بوق ممتد و خط ملعونی که بدون هیچ نوسانی بر صفحۀ شیشه ای که تا ابد امتداد داشت، و هرگز از خاطرش محو نگشته بود. فرچه ای که ناگهان بر زمین افتاده بود، و پرستارانی که به اتاق حمله ور شده بودند. و او را از معشوق برای همیشه جدا کرده بودند. البسۀ سیاه ای که حتی پس از یکسال از تنش در نیاورده بود، و اتاق خوابی که اوهرگز دیگر به آن پای نگذاشته بود.. تختخوابی که حالا دیگر فرزندانش بر روی آن تنها به استشمام بوی پدر می پرداختند. و شبی که او تا سحر در بستر، در سکوت و اشکریزان به نیایش پر داخته بود تا معشوق را بار دیگر ببیند. و هنگامی که دست معشوق را با همان انگشتری آشنا در کنار بسترش مجسم نموده بود، در دل با زبانی الکن تنها به تکرار "نه" بسنده کرده بود، تا انگشتری از نظرش محو گشته بود. آن شب آخرین بار بود او جرات دیدن معشوقی را کرده بود، که حتی امروز، پس از گذشت یک دهه از بی وفاییش، مهرش از دلش رخت بر نبسته بود.

و مادر بیاد آورد که دیشب، معشوق به اتفاق پاپا در خواب به پیشواز او آمده بود: "خوش آمدی گلم. چشم انتظار بودم، خانم گل." و او خود را ناگهان در آپارتمان اجاره ای که مقابل پارک خیام قرار داشت، یافته بود. همان خانه ای که او روزها، ساعتها درپس پردۀ پنجره اش که رو به خیابان داشت، به انتظار گذر افسر اخمو نوجوانی را با آرزوهای پایان نا پذیزش، سر کرده بود. و سر نوشتش را اینگونه رقم زده بود.

هما همچنان خستگی ناپذیر در حال شستن عرق طب از پیشانی مادر بود و قربان صدقه اش میرفت. مادر ناگهان با چشم هایش اتاق را جستجو کرد. به پسرک خیره شد و تصویر لبخند پسرک را بلعید. رو به هما کرد و در چشمانش خیره شد. بی آنکه اجازه دهد هما لب بگشاید و بپرسد:"چی می خوای عزیز دلم"، بازماندۀ توان خود را جمع کرد و لبان خود را بسختی گشود:" هما من میمیرم." هما ابر از دستش در تشت افتاد. تشت را بر زمین گذاشت. غرورش شکست خورد. اشکش را دیگر نتوانست فرو بخورد. بدن شکستۀ مادر را در بازوان خسته گرفت و غرق بوسه و اشک روان خویش ساخت:" این چه حرفی میزنی عزیز دلم. از این حرفها مرگ من نزن قربون شکلت برم. تو خوب میشی، گوش میدی چی میگم؟ خوب میشی، خوب خوب" و ضجه اش اتاق را در برگرفت. پسرک که بی صدا به هما و مادر خیره شده بود، تنها روی از آنها بر گرداند و به بوتۀ به ژاپنی خیره شد. دانه اشکی بی صدا بر گونه اش روان شد.


پسرک لاله ها را از اتاق پذیرایی آورد، روشن نمود و در اطراف بالین مادر گذاشت. سپس پیراهنش را از جامه دان بر داشت، بکنار پنجره رفت و با چشمان بی خوابش به منظرۀ باغچه ای که در سحر از خواب بر میخواست خیره شد. هما در حال آب و جاروی حیاط بود، و سعی می نمود که چهرهاش را از پسرک پنهان نماید. پسرک همانطور که پیراهن سیاه را بر تن میکرد، ناگهان بانگ بر زد:

" بیرون رنگ خوش سپیده دمان
مانند یکی نت گم گشته
میگشت پرسه پرسه زنان
روی سوراخهای نی دنبال خانه اش"(*)

هما تنها با چشمان اشک آلود به او خیره شد. چشمان پسرک، نا امید، در ورای هستی باغچه به جستجوی پاسخی نا یافتنی می گشت:

" آه ای اسفندیار مغموم ترا آن به
که چشم فرو پوشیده باشی"(*)

(*) قطعاتی از اشعار زنده یاد الف. بامداد (احمد شاملو)



سیاوش شقایق

پانزدهم دیماه
۱۳۸۱

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۱۳۷۰

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٤

سايه آفتاب

 
   

 

سايه آفتاب

 

آه ای خورشيد پير تابناک

سايه خودرا

از من

دريغ مدار

 

سياوش شقايق

جون ۱۹ ۲۰۰۵

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

انقلاب

 
   

 

آه ای يقين گم شده

ای ماهی گريز

در برکه های آيينه پيچيده تو به تو

من آبگير صافی ام اينک به سحر عشق

از برکه های  آيينه  به قلب ايران راهی بجوی

 

با پوزش از شادروان شاملو برای خراب کردن شاهکارش

 

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳

سال نو مبارک

 
   

 

 

 


سال نو مبارک
سال نو بر کودکی که
چشم بر آسمان دوخته
تا عیدی نعره بمب و غرش تانک
دشت کند
مبارک

 

1382/1/6

 

 

 

 

- سال نو


همچون شکوفه ها ی بهاری
که بر سرپنجه درختان آفرینش می یابند
من میمیرم و
پیر میشوم

همچون ترانه پرندگان مهاجر
بر بالهای نسیم صبح گاهی
من از زندگانی
رها میشوم

سیاوش شقایق


 

۶۸/۱/۲۴

 

 

شمع خاموش

گاهی ماهی ها
چنان از آب دورند
که به ساحل
دل میبندند.

 

 

1381/12/22

 

 

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳

من و چنگیز خان ...

 
   

من و چنگیز خان ...

در کودکی خواندم که چنگیز خان همواره منفوره پدرش بوده ست. چه هنگام جنگی دشمن مادرش را به غنیمت برد، و تنها چند روز پس از آزادی، مادرش بار دار شد. و بعدها چنگیز خان متولد شده بود. وی به همین دلیل از خود متنفر گشت. اما دست جفا پیشه روزگار همین سرنوشت را بهر پسر بزرگش تکرار کرد. در جنگی دشمن زن سوگلی چنگیز خان را به غنیمت برد. سوگلی پس از آزادی بار دار شد. ثمره این بارداری پسری بود که چون چنگیز خان دنیا را به آتش کشید تا محبت پدری را که تا مرز جنون دوست داشت، جلب کند. اما دریغا که چنگیز خان خودرا در پسر میدید و پدر را در خویش.

این داستان باعث شد که در ۷ سالگی آرزو کنم که در بیست سالگی پسزی داشته باشم که ندانم مادرش کیست.

در سیزده سالگی عاشق شدم. معشوقم جنون بیخوابی بود و سر کشی های سرهنگ آئورلیانو بوئندیا . از آنروز تصمیم گرفتم کمر به سرکشی ببندم و به شهرکهای مختلف حمله کنم و مردم را آزاذ سازم. مردمی که بهر تداوم خون سرکشم، دخترکان باکره شان را دسته دسته تفویضم کنند. با خود عهد کردم که نسل هر صلیبی را از زمین بردارم.

از آن روزها قرن ها گذشته ست و تنها جنون بی خوابی مانده ست و بکارت من. لحظه ای نیست که بر چنگیز و پدران بچه های دم دار لعنت خدا و شیطان را حواله نکنم . و آشوب حسرتی کشنده در دلم خانه دارد: که ای کاش دستان گریشا میشکست و با تازیانه اسبان آکسینیا (۲)را از من نمی راند.

سیاوش شقایق

 


(۱) قهرمان "صدسال تنهایی" اثر گابریل گارسیا مارکز
(۲) قهرمانان "دن آرام" اثر میخائیل شولوخوف

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳

گناه

 
   

 

 

گناه


در خفا
نقاشی با قلمو
بوسه بر خیام میزد

شاعری در پستو
با ون گوک
به بستر میرفت

سیاوش شقایق
۱۹ بهمن ۱۳۸۱

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳

پشت سر

 
   

 

 

 

 

چنان در خود

                غروب کردم

تا تو

           در من

                      طلوع کنی

 

 

 

 

 

پشت سر

 

 

 

 

 

 

به پشت سر نگاه کرد. نيمه شب بود. سيگاری آتش زد و براهش ادامه داد. هاله های دود سيگار دايره وار ذهنش را ميرقصاند. با خود انديشيد: "اگر سوز سرما ابدی بود حتما سيگاری ميشدم."

 

برايش پيام گذاشته بود:"It is not you, it is me. I can’t sleep". و ياد چهره دختر افتاده بود و انعکاس تنهايی خود در اشک دختر:

 

"Why don’t you look at me while we are dancing? Why do you stare in the mirror? I am here, believe me. I do exist. Past never does"

 

و تنها به دختر گفته بود:"

 

You don’t understand. You won’t ever."

 

و ياد حرف هما افتاد:" حرفی که به آن هيچوقت اعتناع نکرده بود: به حرفشان گوش نکن. آنها  هرگز نخواهند فهميد. تا وقتی بهت احتياج دارند، اشکشان دم مشکشان ست، قتی ممه رو لولو برد تو ميمونی حوضت.  من زنم ميدونم. شما مردا صد سالتونم بشه بچه اين و يک زن ميتونه با يک اشاره بچرخونتتون. در هر صورت هرچه زودتر مجبور شوند حقيقت و درک کنند راحت تر فراموش ميکنند. مثل دندان  درد ميمونه. اگر بکشيش دردش  از بين ميره"

 

حوض! ياد حوض حلالی خانه افتاده بود با ماهی های قرمز و جوجه اردکهای طلايی و فواره ای که اسرار آميز ترين معمای بچگی بود:" بابا جون چرا اين قطره ها می خوان از حوض فرار کنند؟ از همه جدا ميشند و ميپرند بالا؟ مگه حوض ميکشتشون؟ اونا که يا مافتن رو زمين و بخار ميشن يا اگر خوش شانس باشن می افتن دوباره توئ حوض."

 

از کوچه پس کوچه های "Beaches" راهی ساحل درياچه شد. از خودش بدش اومد:"Why do you blame me? It is not up to me to fall or not! Try someone else; I am just too fucked up. I told you no touching or I leave!

 

و ضجه دختر  در نعره بهم خوردن در گم شده بود.

 

 

 

و بياد آورد زوج نوجوان را که نيمه شب  بر ساحل در ياچه  عشق ميورزيدند. دخترک  از و پرسيده بود که چکار ميکند تنها بر ساحل. و او پاسخ داده بود تنهاييی را بر ورقهای پاره حک ميکند:"

 

So you are a writer? Would you write about me? You know it is my Birthday tonight. Would you please? Promise?"

 

 و او پاسخ داده بود:" I promise"

 

و دخترک به او گفته بود که چقدر از روز تولدش انزجار دارد:"

 

You know I hate my Birthday! You know why? Because when I was 7 my drunk Step Dad  left my Mom and my mom beat me to hell blaming me for that! Next day Police came and told my mom that my step dad had killed himself with his shot gun. His name was John. Exactly same name that my honey has".

 

و دخترک لبانش را بر لبان Johnفشرده بود.

 

به طرف درياچه قدم بر داشت و هم جنان که پالتويش را بر شنهای ساحل انداخت و زمزمه کرد:"من هنوز در بدر شهر غمم، دلم از هر چی شبه سياه تره. زندگی زندون تلخ کينه ها، رو دلم زخم هزار تا خنجره رو دلم زخم هزار تا خنجره..."

 

آخرين پک را به سيگار زد و در مرکز دايره دود چشمانش را غرق کرد. به ياد شهلا افتاد و با خود انديشيد:" چی ميشد الآن اينجا بود. کاش هرگز نوشته ها رو به اون نميداد. بهش گفته بودند که درياچه آنقدر شوره که جسد ها شناور ميمونند".

 

گيسوانش را باز کرد و  آرام آرام قدم در درياچه گذاشت:" چی ميشد هيچ کسی تنهام نمی ذاشت، جز خدا هيچ کسی تنا نميشد.."

 

گيسوانش با کوچکترين تماس بر آب به سپيدی گرويدند و ريشهايش بسرعت از زير پوست صورتش به بيرون خزيدند و چون اختا پوسی اورا در بر گرفته و به عمق کشاندند:؛" رو دلم زخم هزارتا خنجره......رو دلم زخم هزارتا خنجره....".

 

".  Hey handsome. Please don’t stare in the mirror. Smoking will kill you one day you know. Would you please dance with me? This is your favorite and it is last call .afterwards we go to my place. "

 

"?No touching right"

 

"I'll be a good girl. I promise"

 

و همين طور که در آينه و دايزه دود غرق شده بود  با ترنم

 

Petula Clerk  از جا بلند شد:

 

"

 

Round

Like a circle in a spiral

Like a wheel within a wheel

Never ending or beginning

On an ever-spinning reel

Like a snowball down a mountain

Or a carnival balloon

Like a carousel that's turning

Running rings around the moon

Like a clock whose hands are sweeping

Past the minutes of its face

And the world is like an apple

Whirling silently in space

Like the circles that you find

In the windmills of your mind....

 

"

 

وقتی بر سنگفرش Yorkville قدم گذاشتن دختر برای تاکسی فرياد زد:"Beaches"

 

 

و او همچنان به شهلا می انديشيد:"

 

ميگن سوراخها اندازه سکه اند. ميگن آب انقدر شوره که جسدها سالم و شناور ميمونند."

 

 

 

همچنانکه دختر به اون تکيه داده بود زمزمه کرد: "

 

Keys that jingle in your pocket

Words that jangle in your head

Why did summer go so quickly?

Was it something that you said?

Lovers walk along a shore

And leave their footprints in the sand

Is the sound of distant drumming

Just the fingers of your hand?

 

"

 

سياوش شقايق

 

با تلخيص و تليف از يادداشتاههای نا نوشته سال ۱۹۹۶

 

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳

Crime

 
   

 

 

Dedicated to ALL, Who are sentenced to "One hundred years of Solitude":
The masterpiece literature by Jose Gabriel Garcia Marquez


 


Crime
 
you "ALL" people out there 
I reach out for help
tell me 
tell me.......

how long is the distance
   between passion and pity 
how many days and nights
   would you stare at phone 
   to hear the pleasant ringing 
   of the reply to your phone call

how long would it take 
to build a shining palace 
   of hope in your foggy dream 
   days, months, years?
to drown your love in history
   seconds, moments, words?

how many times would you risk 
to sow happiness
   and 
   harvest deep sorrow
   and still survive?

how long would it take 
to realize you are sold for free 
and
how many more times would you
put your soul on sale?

how hard would be the penalty of your crime 
to keep pushing her away
   till finally sink
   in the empty freedom

how silently would you let it go 
while not having the right to defend yourself 
during a trial
how many more times one can start again 
listening to the same old songs over and over 
escaping from pain and loneliness 
   by writing dull poetry

how many more times would you 
review years-old letters of her 
sit on the cold stone on the street at nights 
   staring at the small window of your hope 
   wishing her shadow behind black curtain would pass by 
   while sharing your tears with lonely stars

how easy would it be
to sleep at 4 am and
to wake up at 6 am 
wishing ALL were just nightmares

how many more times would you
stare at a picture surrounded in your thirsty mind 
   and cry out : 
   " Would you ever come back? "

how long would you wear mourning black and not shave
after losing your sun

how hard would it be
to get used to your hopeless empty mail box 
while it were full of passion every day for months

how long would your heart be able 
to keep these suffering questions as secrets 
before your chest would explode of pain 

tell me 
how many days would be the difference 
  between the date smiling on the last love letter
  and hearing the breath-taking cold "Good Bye" 
just 6 days?
after ALL 
tell me you ALL out there 
how does it feel living in 
"One hundred years of Solitude" ?

Syavash Shaghayegh 
© June 27, 1995

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳

نسيان

 
   

سالهاست که دو نوبت در سال، بدون اينکه بفهمم چرا، پکر می شم...بعد که اين ايام مياد و تو خودم غرق می شم يادم می افته چرا.

تو اين ايام از سوزش سرما خاکستر ها به هوا می روند و حباب خاطراتو از درختان ايستايی به پرواز در می آورند....

فراموشی.....فراموشی....

”هيچ کس ارزش اين همه فکرو نداره“

لبانشان باز می شوند و گوشهايم بسته می شوند....

آره امروز سر بزنگاه روزشو گرفتم....اين دفه روزشماری می کردم که کبوتر ِ روزشو  تو قفسِ دلم زندانی کنم.....

آره امروز يادمه....بعد اين همه سالها....بعد تنها چند لحظه......هر چند....روزتو... روز عشقت...هر دم با منه....

”فراموشی رو فراموش کردم“

....و من کراوات سياه رو از گنجه بر می دارم و بر گردنم می بندم....

سياوش شقايق- ۱۷ دی

 

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳

ماهی ها و ....

 
   

سلام. خيلی وقته که چيزی ننوشته ام. خيلی گرفتار بودم و نشد بيام و اينجا چيزی بنويسم. نوشته زير رو در اول آذر ۸۱ نوشتم. اين دومين نوشته در وبلاگم بود. گفتم بد نيست تا مطلبی جديد بنويسم اين رو براتون اينجا بگذارم.

****

بعضیها دوست دارند دور و برشون شلوغ باشه. حالا یا دوست دارند جلب توجه کنند یا از تنهایی میترسند. اما خوب شما فکر میکنید آیا این ها تنها نیستند؟

در عجبم که ای بامداد در جمع چه تنها نشسته ای
تنها آری اما با خود در جمع نشسته ام
احمد شاملو
(البته اگه حافظم درست یاری بده و لغات شعر و پس پیش نکرده باشم)

این بعضیها راحت ماهی ها رو با افراد دیگه جایگزین میکنند. براشون مهناز بره منیژه بیاد کامبیز بره کورش بیاد فرق نداره .
خیلی راحت بوقلمون و رنگ میکنند جای قورباقه بدل شون میفروشند.

بعضیها هم دوست دارند یکی رو پیدا کنند مثل سیریش و چسب دو قلو طرف و به چسبونند بدل شون. سالها هم طرف و نبینند پوستش و لمس نکنند دلش و میبینند دلش و لمس میکنند.
برش میدارند میرندش تو مترو سره کار تو کافی شاپ باهاش کلی کافه لته یا قهوه ترک میخورند. میبرنش کلاب چشماشون و میبندند تو موزیک غرق میشن باهاش.
برای این ماهی ها طاعون بیخوابی بستر شبهای شعرشونه. هنوز کنار دن منتظرند گریگوری ملخوف بعد ازسالها جنگ به آکسینیا برسه. برای این بعضیها سرهنگ آئورلیانو بوندیا هنوز میجنگه ، سالهای وبا هرگز پایانی ندارند. بچه هاشون دم دار و مرده بدنیا میآیند و هر جا میرند پروانه های زرد دنبالشونند.
سر حوض شون طوطی داش آکل همیشه یک سرود و می خونه......

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢

Voyage

 
   

 

 

 

 

Voyage



My whole life is as brief and simple as


the window besides which

I wait hours and hours


for your passing by
                        

 

 

The blueness of your eyes is where
 

every lonely night

 my mind goes for swimming.
 

I wish I sank in the infinite blueness.
                        

 

 

 Every birth is a mirage

 like the moment that

 a new born child opens his eyes

to look at the blue sky

for the first time

 

And

 every death might be like


the resting of a terrified girl from a nightmare

sleeping in her mother's arms


The birth of our meeting

was the death of my heart's comfort and peace

 

                    
Who believes in leaving
 

is staying by mistake


 

 And
 

who has faith in staying

will go by accident

anyhow


 

Syavasheh Shaghayegh

Jan. 1994

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

پنجشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٢

آخرین

 
   

 

 

 

“First cut is the deepest….”

Cat Stevens

 

آخرین

 

آخرین ضربه دشنه

همیشه کاری ترین ست.

 

سیاوش شقایق

February 26th, 2004

 

Last One …..

 

Last Cut is the deepest.

 

© Syavash Shaghayegh

    Feb. 26, 2004

 

 

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران

 

دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

بی احساس

 
   

 

 تقديم به مادری که تولدش نزديک ست، و اين روزها بخصوص، خيلی هوس اش را دارم.

 

بیاد مادرم که عاشق  فیلمهای رمانتیک بود وزندگیش قصه عشق

 

Maybe you might have

Some advice to give

On how to be

Insensitive

Insensitive

Insensitive

 

 

بی احساس

 

شش هفت ساله که بودم، پدرم رفته بود برای کار مسافرت. مادرم در یک بعد از ظهر دست مرا گرفت و برد به دیدن فیلم محبوبش قصه عشق. اون موقع چیزی از فیلم یادم نموند غیر از صحنه اول فیلم که "رادنی" (اسم رایان اونیل در سریال پیتون پلیس که در ایران معروفش کرد) وارد میدان مسابقه هاکی روی یخ شد. بجز آن تنها گونه های خیس مادر بود که دزدکی همچنان که تظاهر میکردم خوابم برده، زیر چشمی بهشان زل زده بودم: قطرات اشک مادر بود  که به فراوانی ولی به آهستگی از گونه هایش سرازیر میشد و زیر لب اسم پدر را زمزمه میکرد.

 

یک شب صدای آژیر حمله موشکی و بمباران هوایی، برقی که رفت و دنیا را به ظلمت کشید، و آمبولانس اورژانسی که هرگز نیامد، مادر را از من دزدید. چند سال بالاخره دستم به نوار ویدئو، فیلم رسید. وقتی خانواده فیلم را میدیند، خود را به خواب زدم. وقتی فیلم تمام شد، هر چه اصرار کردند همراهشون به طبقه بالا  و به اتاق خوابم برم، نرفتم. وقتی مطمئن شدم به خواب رفتند، چراغ را خاموش کردم و به تماشای فیلم نشستم. و مادر همچنان که فیلم را میدید نام پدر به سفر رفته را زیر لب زمزمه میکرد. و اشکهای مادر از گونه هایم سرازیر شد.

 

از آن شب بمباران، اشتیاق عجیبی به فیلمهای رمانتیک پیدا کردم. فیلمهایی مانند  بار هستی،  سرزمین سایه ها،رومئو و ژولیت،  بیمار انگلیسی، و البته  قصه عشق. وقتی به تماشای این فیلمها با مادرمینشینم، مادر را در چهرۀ قهرمانهای این فیلمها میبینم: در یکی مادر در جستجوی عشق از دهکده اش برای تصاحب پدر به پراگ می آید، دوباره جنگ کاشانه عشقش را ویران میکند و همراه پدربه فرانسه میگریزد. اما وقتی عشق را در خطر میبیند، خطر را به جان میخرد و به پراگ در اشغال کمونیستها بر میگردد تا باران سحرگاهی آنها را در دل طبیعت جاودان سازد.

در دیگری شاعر و نویسنده ای میگردد بنام "H" که از خشونت آمریکا میگریزد و همراه من به دیدار معشوق و نویسنده متعصب به آکسفورد میرود تا دوباره سرطان او را از من و  C Lewis برباید.

در افسانه شکسپیری به نقش دخترکی در می آید که پیوستن به پدر را تنه در نوشیدن  شوکران عشق میبیند.

و در صحرای آفریقا شبی در زیر طوفان شن با پدر در کامیون نرد عشق میبازند تا بار دیگر جنگ او را از من بگیرد.

 از سال ۱۹۹۵ که بی احساس را گوش کردم این آهنگ را برای مادر در گوشش زمزمه میکنم و در شبهای ولنتاین همراه مادر به تماشای قصه عشق مینشینم و در پایان پس از آنکه دوباره بیماری لعنتی او را می رباید، خود را در زیر خشونت زمستان بر نیمکت ساحلی میابم. همچنانکه قطرات اشک به آهستگی گونه های مادر را تصرف میکنند زمزمه میکنم:

دربارۀ مادری که از من ربودنش

چه میشه گفت

دربارۀ مادری که فیلمهای رمانتیک را دوست داشت

چه میشه گفت

دربارۀ مادری که عاشق پدر بود و شبیه جین سیمونز

چه میشه گفت

دربارۀ مادری که هرگز در من نمرده است

چه میشه گفت

 

 

سیاوش شقایق

 

شنبه، 10 خرداد، 1382

 

 

 

 

Insensitive

by Jann Arden

 

 

How do you cool your lips

After a summer’s kiss?

How do you rid the sweat

After the body bliss?

How do you turn your eyes

From the romantic glare?

How do you block the sound of a voice

You’d know anywhere?

 

Oh, I really should have known

By the time you drove me home

By the vagueness in your eyes

Your casual goodbyes

By the chill in your embrace

The expression on your face

That told me

Maybe you might have

Some advice to give

On how to be

Insensitive

Insensitive

Insensitive

 

How do you numb your skin

After the warmest touch?

How do you slow your blood

After the body rush?

How do you free your soul

After you’ve found a friend?

How do you teach your heart

It’s a crime to fall in love again?

 

Oh you probably won’t remember me

It’s probably ancient history

I’m one of the chosen few

Who went ahead and fell for you

I’m out of vogue

I’m out of touch

I fell too fast

I feel too much

I thought that you might have

Some advice to give

On how to be

Insensitive

 

Oh, I really should have known

By the time you drove me home

By the vagueness in your eyes

Your casual goodbyes

By the chill in your embrace

The expression on your face

That told me

Maybe you might have

Some advice to give

On how to be

Insensitive (how to be)

Insensitive (how to be)

Insensitive (how to be)

ماهی در خاک

   
 

پيام‌هاى ديگران